پرتو خورشيد
سكوت غم
چه آسون با حرفي ساده منو بي صدا شكستي فرصت دوباره خواستن راه فريادمو بستي يادمه كه بي بهونه رفتي و تنهام گذاشتي حتي واسه دلخوشي هم نامه هامو برنداشتي چرا وقتي كه ميرفتي حتي يك جمله نگفتي تو سكوت تو شكستم وقتي كه داشتي ميرفتي يادمه با همه قولات عشقمو ساده فروختي هرچي ميخواستم بگم تو لب فريادمو دوختي رفتي و بدونه حرفي جا گذاشتي خاطرمو رفتنت هميشگي كرد بغض تويه حنجرم رو دلم از دنيا گرفته دلم از آدما گرفته هواي گريه دارم بهانه اي به دستم بدهيد ميخواهم تيزيش را به بغضم بزنم و گوشه اي دنج و خلوت تا كسي نبيند شكستن غرورم گوش هايتان را بگيريد فرياد بي كسيم بلند است نميتوانم چاره كنم به دود و بوي خوش اعتنا نكنيد جگرم است كه در آتش دل ميسوزد باز دو چشمم رنگيست رنگي از خون دل و مخمل غم تن من هم خسته ست هم كه ازرده شد از ، سفر درد و ستم با تو مي آيد دل ، بي تو ميماند تن خسته از دنيايي كه در آن ظلم جاري تويه تو تنهايي ، منه من تنهايم به چه مي انديشي ؟ سازگاري ، سازش ؟ به دو ديده بنگر ، كه چه كرديم با هم من به تو دل دادم ، تو به من يك ريشخند منو تو داناييم !!! فارغ از دنياييم !!! به چه مي انديشيم . . . ؟! کاش می شد روی خط سرنوشت باز هنگام سحر قلمي از تكه زغالي مانده از آتش شبي سرد ميلغزد بر روي تن سرد و بي روح ورق. و باز هم ردي از سوز دل بر روي خط هاي يخ زده كاغذ مينويسد. وباز قصه پر غصه تكرار .... روزي درختي بودم تنومند و زيبا ، قدي كشيده و شاخ و برگ تماشايي داشتم . عاشق شدم . . . !!!! عاشق صداي خوش هيزم شكن . . . !!! و تن خود را بي آلايش تقديم بوسه هاي درد آور تبر او كردم و چه راحت شكستم ، بي صدا خورد شدم ، چه دير فهميدم بي رحم است دل سنگ هيزم شكن و سخت تر تبر او كه سوزاند تنم را ، حالا ديگر زنده نبودم درخت نبودم ، در چشمان سرد او فقط هيزم بودم و بس سرنوشتم چه بود ؟ حالا كه نه درخت بودم و نه سايه اي داشتم و نه ريشه اي نه برگي و نه مهمان ناخوانده اي كه بر روي دستانم بنشيند و براي دل كوچكش آواز بخواند و بر خود بلرزد و با آهي سرد دوباره پر باز كند و به اوج برود و چه ناجوانمردانه تكه هاي خرد شده ام در شومينه رو به چشمانش آتش گرفت و او فقط لذت برد من در آتش ميسوختم و او . . . و حالا زغالي بيش نيستم و خطي شدم بر خطوط يخ زده ورق تا شايد ماندگار باشم و همه بدانند روزي درختي بودم تنومند كه عشق مرا به زغالي تبديل كرد سياه و دل سوخته . . . سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آهسته و آرام در مسير ساده زندگي قدم ميزدم و براي لحظه هاي زيباي زندگي ترانه ميساختم لبخند شيريني هميشه همراهم بود و هيچوقت تنهايم نميگذاشت گاهي قدم زنان و گاهي با حالتي كودكانه بالا و پايين ميپريدم و شاد و آواز خوان دستي به شاخه هاي سرسبز زندگي ميكشيدم و رد ميشدم به جايي رسيدم كه عطر خوشي مشام هر عابري رو پر ميكرد و ممكن نبود كسي رو كنجكاو نكنه و مست به دنبال عطر نره منم مست و واله در پي بوي خوش عطر به قدم هام سرعت دادم يكي سيب ميفروخت !!!!!! آن عطر خوش عطر سيب بود كه همه رو مست و واله كرده بود منم دلم سيب ميخواست ..... براي خريد به كنار سبد هاي سيب رفتم . _ : آقا بهاي سيب هايت چيست ؟ فروشنده : چيزه زيادي نيست !!! بهايش دلت است !!! اگر سيب ميخواهي دلت را بده سرخي سيب كورم كرد و بوي سيب مستم ... ناخودآگاه دست به سينه بردم و دل بيچاره رو از جا كندم و بهاي سيب را پرداختم و سيب را در دست گرفتم و راه افتادم با هر قدم كه دور شدم فقط سيب را بوئيدم و زمان گاز زدن آن فرا رسيد سيب را گاز زدم ... چه طعم بدي داشت سيب گنديده اي كه ظاهر فريبنده اي داشت و چه تحوع آور بود وقتي ديدم آنجا لانه كرمي زشت و كور است و همانگونه چشمانم از اشك پر شد سيب از دستانم بر زمين آمد سينه ام تنگ آمد .... نفسم بند آمد .... سيل اشكم آمد .... در چشمم حلقه زد و كمرم بشكست و زانوانم به زمين سخت آمد مدتي طول كشيد تا كه باز آيد جان نور ديده ، قوت دست آمد بايد آهسته خزيد در طول اين شب تاريك و سياه جان به فرياد آمد . . . شعر تنهايي من قافيه انگار نداشت دل بيچاره من همدم و غمخوار نداشت من همان خسته ترين آدم دنيا بودم حيف اين خسته ، محرم اسرار نداشت . . . باز هفت سین سرور
ســاده بگم که عشــق مـن باید تو قلبـــت بمیره فاصلــه بین مــن و تـو از اینجا تا آسـموناسـت خیلـی عزیزی واسه من اما زمونه بـی وفاست بــرای این در به دری تو بهتــرین گـواهمــــی دروغ نگو که می دونم همیشه چشم به راهمی قســم نخور که روزگار به کام ما دو تا نبـــود به هر کی عاشقــه بگو غــم که یکی دوتا نبود بگـــو تا وقتــی زنده ام نگاه تـو سهـــم منــــه هر جای دنیا که باشــی دلم واست پر می زنه
این پست رو به سفارش دوستان گذاشتم لطفا به « ادامه مطلب » برید دعایت می کنم باشی سلامت و همواره زمان باشد به کامت ... نه در دیرور مانی نه فردا ..




روزهای با تو بودن را نوشت..
سرنوشت , ننوشت
گر نوشت , بد نوشت
اما باور کن نمی توان سرنوشت خویش را از سر نوشت !


آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت






ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید
عید شما مبارک

حس پايان در وجودم موج ميزنه ، ميخوام تموم بشم .
كنار پنجره ايستادم و به در نگاه ميكنم ، قرار بود امروز بياي .
دوست داشتم لحظه پايانم كنارم باشي و ببينمت ، اما دير كردي
دارم هر لحظه به پايان راه نزديكتر ميشم ، انگار سرعت زمان
صدها برابر شده ، به عقربه ها نگاه ميكنم و ملتمسانه ميگم آرومتر ،
توروخدا آرومتر
هنوز نديدمش ، هنوز منتظرم ، هنوز . . .
اما عقربه ها بي اعتنا تر با عجله دارن حركت ميكنن
دستام ميلرزه و نفسام به شماره افتاده چقدر سردمه ، از اين لرزش
دستام ميترسم
ياد گذشته ها افتادم همون روزايي كه هيچوقت نتونستم از ته دلم بخندم
همون روزايي كه لبخند ميزدم تا تمام دردمو توي لبخندم پنهان كنم
همون روزايي كه تكه هاي خرد شده ام رو تويه خلوتم كنار هم ميذاشتمو
هيچ راهي براي سرهم كردنش پيدا نميكردم و آروم اشك ميريختم
بذار يكم دورتر برم ،
ياد روزي افتادم كه برا اولين بار ديدمت و چه احمقانه عاشقت شدم
بدنم سردتر شده و نفسم ديگه درنمياد ولي هنوز منتظرم بياي
يه بغض توي گلوم قلبمو قلقلك ميده و تمام تلاششو ميكنه از چشماي
سرخ شده ام فوران كنه ، ولي چشمه اشكم خشك شده
ميبيني با من چه كردي ؟ حتي ديگه اشكي برام نمونده .

تو سكوت اتاق صداي باز شدن در پيچيد و بالاخره تو آمدي
چقدر مردده صداي قدم هات ، توان اينكه برگردمو به استقبالت بيامو ندارم
صداي قدم هات ساكن شد و تو پشت سرم ايستادي
و ميگي سلام . . .
ميخوام جواب سلامتو بدم اما ديگه نفس ندارم
دير كردي و من لحظه رسيدنت به پايان رسيدم ، منو تو آغوشت گرفتي و
چه بي صدا اشك ميريزي ، گرمي آغوش تو و تن سرد من
كنارت ايستادم و تن سردم رو به آغوش گرفتي و اشك ميريزي و ناله ميكني
چقدر آشناست جملاتت
دوستت دارم ، به خدا دوستت دارم
ولي چقدر دير ، وقتي كه به پايان رسيدم
وقتي كه نبودم تا اشكاي داغتو از روي گونه ات پاك كنمو بگم عزيزم گريه نكن
اين روزا ميگذره و يه روزي بالاخره خنده و شادي راهشو گم ميكنه و زنگ
در خونه مارو هم ميزنه و مهمونمون ميشه
چقدر تلخه وقتي از جسمم جدا شدم اشكاي داغتو ديدم و
دوستت دارم گفتنتو شنيدم و ناخوداگاه گريه كردم براي تمام
اشكهايي كه ريختم و نديدي و دوستت دارم هايي كه گفتم و نشنيدي
و چه تلخ به پايان رسيدم .


شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
فريبنـده زاد و فريبـا بميرد
شب مرگ از بيـم آنجا شـتابد
كز مرگ غافل شود تا بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزلها بميرد
گروهي برآنند كه اين مرغ شـيدا
كجا عاشقي كرد ،آنجا بميرد
شب مرگ از بيـم آنجا شـتابد
كز مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز آغوش در يا برآمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو درياي من بودي آغوش باز كن
كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد




به تقویمت نگاه کردی
؟
به این روزای
تکراری
به احساسی که
تونستی
ازش چشماتو
برداری
نمیفهمی که تو
سینم
چه آه سینه
سوزیه
به تقویمت نگاه کردی
؟
نگاه کردی چه روزیه
؟
به دنیای بدونه
من
خدارو شکر که
برگشتی
چه رفتاریو
دیدی
که از این دیوونه
نگذشتی
تو دنیای تو من
مردم
منه دیوونه
سربار
چه فرقی میکنه
باشم
از امروز اسممم
بردار
به روزای بده تقویمه رو
دیوار
نمیدونم چرا اینقدر بد
بینم
که حتی تویه رویا
هم
کنار تو
یه چیزی رو شبیه سایه
میبینم


امروز یکم دیر کردم ، دیرتر از هر روز
......
رنگ آسمون تاریک تر از گرگ و میش شده ، سو سویه زرد رنگ
چراغ
ها به تاریکی شب نما دادن ، چراغ تیره برق های خیابون
روشن شدن و خیابون یه جلوه تازه از
زیبایی رو تن کرده ،
قسمتی تاریک و قسمتی روشن و تکراره قدم ها
خیلی
خسته ام ، خسته تر از همیشه ....
قدم هامو آهسته برمیدارم و پاهامو روی زمین
میکشم ،
هیاهوی عجیبی بین تمام عابرهاست ، نمیدونم این همه
عجله به
کدامین مقصده ؟ چقدر ما آدما با هم غریبیم ، چقدر
به هم بی تفاوتیم قدم هام
سسته و یه سوزی تو هوا هست ،
کیفمو رو دوشم جا به جا میکنم
و دستامو
تویه جیبم میبرم و سرمو میدزدمو به شالم پناه میبرم
چیزی تا آخر این
خیابون نمونده، سروصدا کمتر شده
به آخر خیابون میرسم و شروع خیابون فرعی
.
سرمو بالا میگیرمو نگاه میکنم مثل همیشه آروم و صبور و ساکت .
سرمو
پایین میندازمو با هر قدمی که برمیدارم سنگ کوچکی رو به جلو
هل میدم و سنگ
هم میره و زیر انبوه برگ های پاییزی قایم میشه
تو سکوت محض خیابون فقط صدای
خش و خش برگای زرد و
سرخ درختاست و شرشر آب توی جوی کوچیک کنار خیابون و
صدای موسیقی باد تو گوش شهر .
باد با رقص شلاقیش لا به لای درختان
پاییز زده میپیچه و
برای رقصیدن برگ های زرد شده موسیقی از درد مینوازه و
این برگای زردن که رقص کنان از شاخه
جدا میشند و آروم آروم میانو
روی زمین مینشینند و نته آخر رو با
خورد شدنشون مینوازن و این موسیقیه
طبیعت رو کامل میکنند .
به وسط خیابون رسیدم ، به درخت بیده پیر .
و
تمام خاطرات مثل یه فیلم از نظرم میگذره ، دلم میخواد
یه باره دیگه زیر درخت
بید رویه نیمکت قدیمی بشینم .
روی نیمکت نشستم ، یه آرامش ، یه غم ، یه قطره
اشک و
تمام خاطرات سوخته
چشمامو بستم و تو حال خودمم ، صدای خش خشه
برگ به
گوشم میرسه خیلی خشنه افکارمو بهم میریزه ، چشمامو باز
میکنم و یه سایه با قدی بلند و هیکلی درشت روبه روم ایستاده ،
یه
لرزشی به وجودم رخنه میکنه
نمیدونم چی باید بگم ، بهت زده فقط نگاه میکنم و
یه صدای آشنا !!!!
میگه میتونم بشینم ؟
و منتظر جواب نمیمونه و
مینشینه ، وقتی نشست نور
روی صورتش منعکس شد سیگارشو روشن کرد و یه پک
بهش زد و گفت
تو این سرما این موقع شب چرا اینجا تنها نشستی
؟
و فقط جمله خیلی خسته ام به زبونم آمد و چشمام به آب
داخل جوی
خیره موند
سکوته بدی حاکم بود ، قلبم فریاد میزد اما زبونم قفل شده
بود
و بغض مثل یه جلاد بی رحم گلومو فشار میداد ....
دوباره شروع کرد
... اولین باری که رویه این نیمکت نشستیم یادته ؟
آره ، یادمه خیلی ساله
میگذره . باز سکوت و بازم تو گفتی
ولی برایه من همین دیروز بود ، تباه شدم
، باختمت من تو
غمار زندگی عشقمو باختم .
دیگه نمیتونم جلوی این بغض
لعنتی رو بگیرم ، چشمام
سرخ شده و مثل یه گوله آتیش داغه داغ ، پر شد از
اشک و
وقتی برگشتم به سمتش مثل سیل روی صورتم جاری شد ،
هر قطره
پشته قطره دیگه روی صورتم سر میخورد و وقتی
میوفتاد توی سیاهی لباسم گم
میشد
صورتت خیس بود انگار چشمای تو زودتر باریدن گرفته بود
بلند شدی
و راه افتادی لرزش صدات وقتی گفتی حلالم کن
لرزش شونه هات برای لحظه ای
داغونم کرد
و با هر قدم که برمیداشتی دورتر و تاریک تر
میشدی

ادامه مطلب

شاید این کلبه من لایق دیدار نباشد
شاید این دلنوشته های من جز غم نباشد
شاید این قافیه های سردرگم وزن ندارند
شاید این حرف های من جز درد ندارد
اما ای دوست دعا کن
پرتو خورشید احوال آسمانش جز این ندارد
گاهی از فاصله ها میترسم
از همین رنگ سیاهی که مدادم دارد
میترسم
میترسم که مداد نعره زند
بر تن بی جان ورق خط بنویسد
آری بنویسد که تو رفتی
و غمت بر دل من ماند
و توی اونهمه حرفای قشنگ من فقط شنونده بودم و حرفی برای زدن نداشتم
سنگینیه نگاه ها مثل سنگینی لنگر کشتی ها بود که وقتی میخوان کشتی
رو به قسمتی از دریا بدوزن سینه دریا رو می شکافند و از دلش رد میشند و
به اعماق تاریکی ها میرند و . . . . . .
شنیدم کسی از میان جمع گفت : چه کسی میتواند سکوت را معنا کند ؟
هرکس چیزی گفت ، نوبت رسید به من ، اما من حرفی برای زدن نداشتم
همه به من خیره مانده بودند و منتظر جواب من بودند ، در دلم آشوبی بود
هر عضوم یه فریادی سر میداد اما زبانم هنوز به فریادها صبور بود و با سکوت
همنشین بود ، آخر طاقت چشمانم به سر رسید و به نجوای فریاد های درونم
پاسخ داد و سکوت را با دو قطره اشک معنا کرد ، شاید زبانم سکوت را به
زیباییه چشمانم معنا نمیکرد ، آری سکوت یعنی دردم زیاد است و حرفی برای
زدن ندارم باز جو حاکم سنگین شد ، سنگین تر از قبل ، و باز در جمع تنها ماندم ،
تنها تر از قبل ، و تنهایی من سکوتم را در آغوش کشید در گوشه بی کسی هایم
صدای تیک و تاکه هر لحظه رو میشمارم که با لحظه به لحظه قبلم وداع میکند و
میرود و در گوشه ای از بی کسی میمیرد . . . .

وقتی رفتی تو از پیشم تمام آرزوهام مرد
ندیدی که شکست قلبم
ندیدی که قلب من آزرد
بیا برگرد عزیزه من
که بدجوری دلم تنگه
درو دیوار این خونه با من
بدجوری میجنگه
آه نیستی
ببینی تنهایی هامو
صدای هق هقه شب گریه هامو
بیا بگذر ببخش خوبم گناهم را ، حلالم کن
بگوکی بودتورو راحت گرفت از قلب تنهام
کدوم نارفیقی بود که
نفهمید من تورو میخوام
خدا لعنت کنه
اون که
تورو از
من جدا کرد
منو تو اوج غم
تو بی کسی
بی همنفس
تنها رها
کرد


لحظه وداعت سنگین بود .
همون موقع که دستات خیلی گرم دستای دیگری رو در آغوش خود می فشرد
سخت بود .
وقتی اون نگاه هات مستانه خیره چشمانی دیگر بود
می کشت .
وقتی لبخند میزدی و صورتت رو نزدیک صورتش می کردی و با بوسه لبخندی روی
لباش می نشوندی
بدرود عزیزم تا قیامت ....
تا همون قیامتی که میگن لیلی و مجنون بهم میرسن
تا همون قیامتی که میگن عدالت هست
تا همون قیامتی که میگن .....
و تو تا آخر عمرم تو دفتر خاطرات سینه ام میمانی و خاطرات تلخت
بدرود عزیزم .....
| قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |



